تبليغاتX
موسسه فرهنگی ادبی حامیان شعر گناباد
انجمن ادبی اندیشه سپید سابق( ثبت77 )

احسان لشكري

 

احسان لشكري از اعضاء مؤسسه فرهنگي ادبي انديشه سپيد گناباد و از شاعران جوان خراسان مي باشد غزل هاي وطني و عاشقانه او از ترنم خاصي برخوردار است اشعار زيز از اين شاعر جوان مي باشد.

 

 

خبری از تو ندارم که مرا شاد کند

نفسی در دل ما جوشش و فریاد کند

مانده ام در قفس و نیست کسی حتا که :

« قفسم برده به باغی و دلم شاد کند »

و تو رفتی و مرا دیده فلک پر خون کرد

چه عجب خسرو اگر ظلم به فرهاد کند

از پس رفتنت اما به کسی دست نداد

که مرا باز بیاید زنو بنیاد کند

خبری نیست . . . مرا حادثه ی عشق تو کشت

مرده از دست که باید طلب داد کند ؟

اتفاقی است که افتاده خدا باید حال ،

نظر مرحمتی برآن چه افتاد کند

آتشی افکند و زندگی ام را سوزد

یا دل سنگ تو را از قفس آزاد کند

 

       * * *

حیف آن شعبده بازی که به تردستی رفت

نتوانست مرا دوست قلمداد کند

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:32  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 

احسان لشكري

 

 

این چه غم هست که رو کرد به سوی من و تو

وین چه باد است که بگدذشت به کوی من و تو

این چه حکم است که تقدیر رقم زد زعناد

وین چه خال است که افتاد به روی من و تو

هان که فرمود که باید ز فراق عاشق کشت

وآن که بربود در این بادیه گوی من و تو

در قماری که بدش شرط وسط هستی ما

داور غم نظری کرد به سوی من و تو

دوش پیمانه و صهبا و تو بودی و غزل

باد هجران بشکست آه ، سبوی من و تو

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:15  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 

احسان لشكري

 

نیست یکدم که خیالم به تو مهمان نشود

به در از خانه نیفتاده وحیران نشود

نیست داغت که شرر بر همه عالم نزند

یک نفس راهزن قافله ی جان نشود

نیست گیسوی سیاهت به سراسیمه ی اشک

در هجون نفس صبح پریشان نشود

نیست تا چشم خمارت نکند عشوه و ناز

با دلم دست دمی او به گریبان نشود

دل بیمار و سیاهش همه دارد ره کفر

وآن که بیرون رود از دین مسلمان نشود

من مگر چشم بدارم پس از این بر نظرت

ورنه بیماری چشمان تو درمان نشود

خم خرگاه خمارش به نظرگاه خیال

دل محال است کزو بی سر و سامان نشود

یاد شیرین وصالت به سراپرده ی خواب

کبک مستی است که پیوسته خرامان نشود

هر وجب خاک رهت هست مرا سرمه ی چشم

که بدان قدر و بها ملک سلیمان نشود

دولت آن است که عشاق به کف می دارند

ورنه این تاج و نگین دولت و دیوان نشود

خرقه پوشی و دم از عشق زدن بس عبث است

هر که خواند عربی قاری قرآن نشود

دست بردار ز اندرز من ای پاک سرشت

هیچ بیچاره تر از این دگر احسان نشود

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:14  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 

 

محمد مهدويان (ماهيدشتي)

 

تورا من در زلال اشك هايم غسل خواهم داد

و در درياي سينه پرورش خواهم داد

همچون گهر

              -اي درد رويايي

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:14  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 

 

طاهره ناصري مقدم

 

شايد دوباره عشق....

 

دست دلم يخ كرده، هايش كن نميرد

شايد دوباره عشق در او پا بگيرد

اين كهنه پاييزي درهم شكسته

بگذار در عمق وجودت جا بگيرد

دل بستنت كافيست تا يك بار ديگر

شعله به دامان سياوشها بگيرد

مديون چشمان مني باشد حلالت

سهم من از چشم تو را دنيا بگيرد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:13  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 

خسرو نوربخش

 



من دچار لاله ام با من بهاري باش و بس
بي قراري بي قراري بي قراري باش و بس
قرمزم خون دلم خون دلم در شيشه ها
شيشه هايم را تماشا كن اناري باش و بس
پرده هاي چهچهم بي پرده چهچه مي زنم
چهچهي با ما موافق شو قناري باش و بس
از چكاچاك از چكاچاك از چكاچاك دودم
سرخ شو ناسورتر شو زخم كاري باش و بس
از تپيدن هاي ماهي خوي دريا را بگير
موج شو مواج شو در خويش جاري باش و بس
داغ خواهد شد سلامت داغ خواهد شد سلام
اي خليل الله در آتش سواري باش و بس
شير شو تا هر چه عقرب عقرب تا هر چه كج
سرمه شو تا هر چه آهو شو فراري باش و بس
تازه شو تاراج ها را تازه شو تاراج شو
هر نفس تاراج شو اما قماري باش و بس

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:12  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 

خسرو نوربخش

 

 

 

چه رگی ! وَه چه رگی ! به چه رگی! خنجر کو؟

تیغ لا مذهب صیقل زده ی کافر کو؟

زهره ای کو که از آن مستِ فراوان پرسم،

آن فراوانِ فراوانِ فراوانتر   کو؟

اربعین طی شد و خم بالغ و می بالغ تر

آن تلو در تلوآن کژمژِ بی لنگر کو؟

باغ، بار آور و انگور، مداوم بالغ

فرصت زاویه و چلّه ی شهریور کو؟

ماه در نیل تماشای تو هر شق می خورد

این همه معجزه ، پس حضرت پیغمبر کو؟

آسمان مال تو ای پرپری بالا بال

آسمان کو همه ی بال تو کو، پر پر کو؟

رقص از حوصله ی پیرهنم بیرون زد

آن دم ِ دم دم ِ  دم دم دم ِ دم دم تر کو؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:11  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 

 مجتبي قاسمي

 

ترس

 

 

از هزيانم برخاسته اَم

چون ماهي در تُنگ اقيانوس

مرا از سايه اَم بپرس كه سال ها در آن

حل شده اي

و ترس را با من نشانه مي روي

كلمات لابلاي دندانهايم

مي اُفتد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:11  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 

 

زهرا صفري

 

بيا پرواز كنيم

بر اشتراك آبي كودكي

آه با آن دنياي مشترك

چه معصومانه من و تو ما مي شويم

بيا تا دست در دست عظيم آفتاب

همان آفتاب طلايي كودكي

لغزان بر گيسوان شب

استوار بر شانه هاي تو

در عطر كوچه هايي رها شويم

كه به پس كوچه هاي مهرباني مي پيوندند

و پرواز را دريابيم

كه در بن بست تنهايي مي ميرند

و ناممان را به تنهايي بسپاريم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:10  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 

حميد زماني

 

به سمت زبان مي روم

مبهوت حقيقت مي شوم

كه جهان خانه دوم توست

خانه تو، اين متن است

دوست فقط كلمه اي از كلمات است

آرامش صورتي از همهمه است

اگر بنويسم

مي توانم دريا داشته باشم

مي توانم تجسم روشني

باشم

فقط در زبان

اگر بنويسي

كلامت

رخنه‌اي ‌است در زبان

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:9  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 

مهدي رمضاني

مثل پروانه به شبهاي خود برگردم

 

قسمت اين بود كه من چشم بر اين در باشم       

در صف عشق تو بعد از همه اخر باشم

زير انگشت غزل روي ورقهاي سپيد

طرح بي پاسخ يك زخم مكرر باشم

تو به پرواز در اييي ومن از پشت قفس

محو در حسرت پرواز كبوتر باشم

مثل پروانه به شبهاي خودم بر گردم

سهم يك فرصت ويراني ديگر باشم

سهم تكرار چرا عشق؟چرا بايد من

سهم تاريكي اين راه مدور باشم

خسته ام مثل پريشان در باد

تا به كي با نفس درد برابر باشم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:8  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 

 

محمد حسن داوديان

جاده بود و
             جاده و
                      جاده
جاده خود بي دست و پايي بود
جاده بد مي كرد
                  سد مي كرد
جاده گول بي حيايي بود
زيرش آورديم با ماشين
              جاده ي هموار
                                جاده ي پرچين
پيش مي رفتيم
تا نمايان گشت عشق آباد
قلعه ميخنديد
آسمان دلشاد
وه ، چه چشمان سياهي بود
ماهي بود
و تمام حيرت من از نگاهي بود
او دلم را برد و هرگز پس نخواهد داد
مي كشم فرياد
آي ، من عاشق ترين مردم
دوستش دارم
         خود نمي دانم
دست در دست كدامين مرد آيا مي گذارد
                                                  من؟


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:8  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 
                                       علي اميري (باران گنابادي)

وقتي در خاطرِ برهنه اَت سيب مي اُفتد

رهسپار كوچه ها مي شوم،

 از هيزم فروش

شعله آتش،

موهايي بلند

               از خزه هاي اقيانوس،

               تا فراموش نشويم، گُم،

                                      اصلَن

 

در گودي كوچه اي چالَم

در چشمانت اقيانوس باشم

فانوس غارها

تا نسيم بر لبانم بِچَرد

                     آن جا

                            هَر چَند

 

بر ديوار كوچه هاي دلتَنگ

سياه كشيده اَم

                      كمان

                              كشيده اَم

                   هوا را

بيا و

      بِخَند

 

بر اين كوچه ها تو را

عبور مي كنم

 درختي كه از من پايين اُفتاد

به سَر انگشتانم نيز

                                 قَطعن

         

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 15:30  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 

علي اميري (باران گنابادي)

  

نه آسمان، نه دريا،

آبي لحظه هايم نمي شوند

آبي لحظه هايم، دستان شرور توست

 

 نه آسمان

نه دريا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 15:22  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 

هادي حيدري

 

 

تو را ابراز خواهم كرد

وقتي كه بهانه هايت موج مي گيرد

و خورشيد در پاي عشق تو

عرق مي زند

 

تو را ابراز خواهم كرد

همچون ستاره

نَفَسِ مهاجر مي گيرد

صداي مهيب

 زداينده عقل توست

از مرواريد چشمانت خواهد چكيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 15:19  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 

زهرا جعفري

من تو را مي فهمم كودك همسايه

زخمهايت را

                 بر بدن حس مي كنم

 

من و تو همدرديم

           از براي دردهامان زرديم

آن طرف نامردها، به بهانه واهي

مي روند تا سر بِبُرند كودكي ديگر

تا كه بر هم بزنند محفل گرمي را

چكمه بيگانه

روي خاك وطن اَت

انداخته است بر بام سرايت سايه

من تو را مي فهمم

                         كودك همسايه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 15:13  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 

امين تقوي

 

 

 

موسیقی غمگینی هستم
در برزخ نت ها و هجا ها
که می اندیشم...
و می اندیشم
به سکوت پیش از فریاد
کی ها و کجا ها
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 15:9  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 

مهدي آخرتي

 

 

 

زمين گير

 

چقدر آسان بود زمين گير شدن

وقتي نردبان ها از بامها كوتاه تر بود

كدام بهار؟ كدام باغ؟

تمام گلها بوي كفش گرفتند

در رگهايمان سكون جاريست

من قلكهايم را از اشك پر كردم

چون مي دانستم كه ايستگاهي نيست و ...

يك قمارباز بايد بداند چگونه ببازد تا به بازيش بگيرند

بگذريم

وقتي كه مردم مرا در آسمان خاك كنيد

تا بدانند از زمين گير شدن بيزار بوده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 15:8  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 

زهرا عارفی

 

نقاش، نقاشي مي كشد

و من منتظر طرح حادثه اي هستم كه از بوم سرنوشتم بيرون مي آيد

با احساسي شبيه ترس

و دردي كه مدام در ذهنم مي پيچيد

يك فكر مسموم

كه نمي دانم در بودن يا نبودن تو پژمرده است

 

من مي ترسم

آرامش را ديدم كه از جسد صداهاي مرده اطراف متولد شد

و دارد بزرگ مي شود

بزرگ و بزرگتر

 

من مي ترسم

شايد بزرگتر شود، از صدا به  انفجار برسد

از آرامش به طوفان

تو هستي

با همه‌ي عشقي كه در كلمه دوستت دارم مي گويي

و ترس هست

با همه نا آگاهي ها و روزهايي كه در مه گم شده اند

 

نقاش نقاشي مي كشد

من همچنان منتظر حادثه سرنوشتم هستم

 

يك چيز را مي دانم

تو جزئي از حادثه من خواهي بود

نقاش تو را براي هميشه در قلب من كشيد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 15:0  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 

 مجتبي قاسمي

 

ترس

  

از هزيانم برخاسته اَم

چون ماهي در تُنگ اقيانوس

مرا از سايه اَم بپرس كه سال ها در آن

حل شده اي

و ترس را با من نشانه مي روي

كلمات لابلاي دندانهايم

مي اُفتد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:24  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 

ذبیح الله صابری

حرمت گل


تا حرمت گل را سر بازار شكستند   
در حنجره ي مرغ سحر خار شكستند
فانوس بدستان سركوي وفا را   
مرغان سيه جامه به منقار شكستند
پرچين به سر كوچه ي مهتاب كشيدند 
هر پنجره وا شد به دل يارشكستند
بر شانه كشيدند همه قامت شب را   
در قلب فلق خنجر و مسمار شكستند
يك ثانيه همراهي مهتاب نكردند  
از عشق علم را و علمدار شكستند
بردند به تاراج، گل عاطفه ها را   
از كوچه ي ريحان در و ديوار شكستند
سرهاي پر ازعربده را جار كشيدند  
طبلي شده و طبله ي عطار شكستند
تابوت به دوش همه در جاده ي تعجيل  
هي شاخه ي اميد به كرار شكستند
افسوس كه پاشيده زهم بارگه عشق  
تا حرمت گل را سربازار شكستند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:23  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 

حميد خصلتي

 

قاف عشق

  

مدهوش گشته آينه ها از نديدنت

در حيرتم ز روز گواراي ديدنت

بوي تو مي برد ز كف عاشقان قرار

تا چيست حال دل به سحرگاه چيدنت

جان و نهان نهاده به راه تو چشم را

مانده ست شمع غيبت و يك دم دميدنت

در كوچه هاي شهر تمام پرنده ها

جان ميدهند در تب و تاب رسيدنت

اي قاف عشق از گذر ما عبور كن

دل بسته ايم ما به  شراب دميدنت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:21  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 

ابوالحسن دلشاد نوقابي

  

طعم عطش

  

من از عبور خويش به فردا رسيده ام

در زير ضربه هاي جنون قد كشيده ام

پنهان در اين ريشه خارم در اين كوير

در زير خاك طعم عطش را چشيده ام

در پوشش دروغ پر از كُرك باورم

چون عنكبوت پير سياهي خزيده ام

با فكر خسته پُر اوهام يك اميد

پرديس مينوي به خيالم دويده ام

آراستم جهنمي از مكر و ناكسي

سجاده پهن و روي بهشتم لميده ام

با نو عروس ظاهر خود عقد كرده ام

هر چند دل از صفا و محبت بريده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:20  توسط باران گنابادی - محمد جواد نصیری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
عشق دریاست
پیش از آنکه ماهیان در آن شنا کنند
(باران گنابادی)

به نام خدا
ديار ادب خيز خراسان به عنوان خاستگاه زبان فارسي همواره بر قله اي سرافراز ايران درخشيده است.
بنابراين با توجه به ارادتي كه از سوي جوانان روشنفكر اين سرزمين به شعر و شاعري وجود دارد، كه اين خود نشانه اصالت، و تداوم تاريخي قوم ايراني است، موسسه فرهنگي ادبي حامیان شعر گناباد (اندیشه سپید سابق) با اخذ مجوز از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تأسيس و راه اندازی گرديد و نهالي كاشته شد كه بالنده خواهد ماند.
آدميان مي روند ولي خاك و تاريخ مي ماند و هر نسل وظيفه دار ارائه كارهاي نسل ديگر است.




چند نکته:
1- شاعران جوان گنابادی، اگر مایلید اشعارتان در این بلاگ منتشر شود می توانید با شماره 09357731527اعلی امیری (باران گنابادی) تماس بگیرید.
2 - از بازدید کنندگاه تقاضامندیم لطفاً نظرات خود را ذکر کنند.
3- شاعران جوان می توانند بدون شرط سنی درجلسات نقد و بررسی شعر این انجمن شرکت کنند و جهت برگزاری و ثبت نام به اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی گناباد مراجعه نمایند.
4- جلسات با حضور علاقه مندان آقا و خانم برگزار ميشود و هيچ گونه محدوديتي براي اعضا و شركت كنندگان نيست.
5- اشعاري كه در بلاگ منتشر شده است از شاعران عضو موسسه فرهنگی ادبی حامیان شعر گناباد است و مورد تاييد اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي گناباد مي باشند.

پیوندهای روزانه
شعر امروز خراسان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته سوم آبان 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته سوم مرداد 1387
آرشیو موضوعی
شعر سپید
غزل
اشعار دیگر
اطلاعیه
صورت جلسات مؤسسه
در باره ی گناباد
جلسه ی شب شعر
پیوندها
باران گنابادي شاعر لطظه ها
انجمن ادبی محمد پروین گنابادی
پایگاه خبری شهرستان گناباد
گالری عکس شهرستان گناباد
انجمن ادبی شهرستان گناوه
انجمن شعر و داستان رودسر
در کوچه های شعر گناباد
شعر شاعران بجنورد
شعر جوان خراسان
شعر امروز خراسان
انجمن ادبی امید
شعر ملایر
انجمن اينترنتي شعر باران فداغ
طنز ِ طنز
666
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

object>>
"> irLearn.com"> span> p>